آخرین سخنان سردار شهید بصیر قبل از شهادت
بصیر، جانباز شهید علی امانی، بیسیمچی سرلشکر شهید حاج حسین بصیر «قائم مقام لشکر ویژه 25 کربلا»، ناگفته هایی را از آخرین روزهای پرواز حاج حسین بصیر بیان کرد که در سالروز شهادت این فرمانده، تقدیم به مخاطبان محترم می شود.
پس از بازگشت سنگین و سخت از عملیات «کربلای 4» اگر چه خیلی شهید دادیم، اما فرصتی شد برای اتفاقی بزرگ. بعد از کربلای چهار؛ حاج بصیر فرماندهی تیپ 1 را قبول کرد و یحیی خاکی از بچههای مخلص و با ایمان، فرماندهی گردان یا رسول(ص) را به عهده گرفت. تا با آرایشی جدید در عملیات کربلای 5 حاضر شوند.
در طول مدت جنگ، من و حاج بصیر بیش از پنج بار شیمیایی و چندین با ترکش و گلوله خورده بودیم، هر بار که زخمی میشدیم، هنوز بهبودی درستی نیافتیم، دوباره عازم جبهه می شدیم.
شب عملیات، پا به پای حاج بصیرم، گردان یا رسول(ص) به فرماندهی آقا یحیی خاکی، گردان مسلم، گردان مالک، سه گردانی بودند که شب اول عملیات وارد معرکه شدند. من همپای حاج بصیر هستم، چهار پنج روز اول عملیات، نه میخوابیدیم، نه غذای درست حسابی میخوردیم. فقط میجنگیدیم و میدویدیم.
حاج بصیر با بیسیم حرف میزد، نیروها را هدایت میکرد، من که هر روز یک باطری عوض میکردم، حالا هر ساعتی دو تا باطری عوض میکنم. حاج حسین با نیروهاش حرف میزد، با آقامرتضی قربانی، روز پنجم بود که حاج بصیر دیگر نای حرف زدن نداشت. موقعیت نیروها تثبیت شده و نگرانی خاصی نبود.
حاجی رو به من کرد و گفت: «علی آقا، من میروم قرارگاه خیلی زود بر میگردم.» کلتاش را داد به من، رفت. کنارم سه نفر دیگر بودند، یک بیسیمچی، دو نفر هم از بچههای اطلاعات عملیات.
هنوز دو ساعت از رفتن حاج بصیر نگذشته بود، تو یک سنگر کوچک نشسته ایم، با بیسیم با نیروها، با قرارگاه، حرف میزنم. بچههای اطلاعات عملیات هم کنارم هستند. بیسیمچی شان هم هست، حاج بصیر رسیده بود به قرارگاه و بیسیم زد؛ «علی آقا چه خبر؟»
گفتم: «همه چیز روبراست، حاجی دلواپس نباش.» همین دو ساعتی که رفته بود عقب، دل توی دلش نبود. داشتیم حرف میزدیم که ناگهان یک کاتیوشا، ارتباط من و حاج بصیر را برید.
انفجار آنقدر سنگین بود که حس کردم زمین منفجر شده، سقف سنگر را با الوار راه آهن پوشیده بودند. الوارها اشباع شده، مثل خمپاره منفجر میشوند. تکههای چوب ترواز سنگر، خودش بدتر از ترکش کاتیوشاست، یک تکه چوب، عمود آمد روی مچ دستم، روی ساعت دستم منفجر شد، ساعت ترکید و تمام اجزای آن از عقربه تا همه قطعات فلزیاش در دستم فرو رفتند. دستم را خرد کرد، جای ساعت با استخوان خرد شده ام در هم آمیخت.
فریاد کشیدم: «یا حسین(ع)، یا مهدی(عج)، یا زهرا(س)…»
هم زمان فریاد رفقایم که در کنارم بودند، همه زیر آوار ماندیم. یک ثانیه بعد یک تکه چوب دیگر هم فرو رفت توی پهلوم، تکههای خرد شده در تمام اجزای بدنم نشست، دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
وقتی چشم باز کردم، تازه از اطاق عمل بیمارستان قائم مشهد بیرون آمده بودم. یک هفته گذشته بود که پدر و مادرم از آمل آمدند. گاهی هم حاج بصیر تماس میگرفت، حال احوالی میپرسید، مدت چهل و پنج روز آنجا بستری بودم. سپس با آمبولانس به بیمارستان امام رضا(ع) آمل منتقل شدم.
یک هفته گذشته بود، حاج حسین بصیر آمد ملاقاتم، سرم را بوسید، پدر و مادر و خواهرم هم توی اتاق بودند. اتاق وضع بدی داشت، نفس گیر شده بود.
حاج بصیر وقتی وضع اتاق را دید، صدا زد، شروع کرد به داد و فریاد، داشت بیمارستان را روی سرشان خراب میکرد. آنقدر داد و فریاد کرد که رئیس بیمارستان آمد.
حاج بصیر به رئیس بیمارستان گفت: «شما چه میدانید این جانبازهای جنگ چقدر ارزشمند هستند. این چه وضع اتاق است، چرا این اتاق تلفن ندارد، ما با این علی آقا کلی کار داریم. شما باید ارزش این جانبازها را بدانید.»
رئیس بیمارستان قول داد که مشکل را حل کند و رفت. حاج حسین در گوشم گفت: «علی آقا ! دعا کن من شهید بشوم. خسته شدم به خدا.» بعد به مادرم گفت: «مادر! علی آقا، این رزمنده اسلام، شش هفت ماهی، اینجا مهمان بیمارستانه، براش یک زن بگیر که سرگرم بشود.»
مادرم گفت: «حاجی من که از خدا میخوام علی داماد بشه، زن و زندگیاش شده جبهه.» حاجی خندید و شماره تلفن بیمارستان را گرفت، دوباره آمد من را بغل کرد، پیشانی ام را بوسید.
گفت: «علی جان! برای من دعا کن، خیلی دیر شده، شما جانبازها نزد خدا عزیزترید. دعای شما زود مستجاب میشود. دعا کن شهید بشوم.» بعد پیشانی ام را بوسید، من هم بوسیدم اش، رفت.
حاجی که رفت، خیلی زود اتاقم را عوض کردند و یک تلفن هم گذاشتند کنار تختم. دو شب نگذشته بود که حاجی زنگ زد، حال دیگری داشت، یک جوری خاص بود، گفت: «علی آقا سلام.»
گفتم: «قربانت بروم حاجی کجایی؟»
گفت: «بلندیهای آسمان دهم.»
گفتم: «آره حاجی جای من خالی است. زدم زیر گریه.»
گفت: «مراقب خودت باش، گریه نکن، زن گرفتی؟» خندیدم و گفتم: «من مراقب خودم باشم حاجی؟ دلم داره بی تو میترکه، من زن میخوام چیکار، خسته شدم از شهر، دعا کن زودتر بهت برسم.» میدانستم که به بلندیهای ماووت، برای عملیات «کربلای 10» رفته. پشت تلفن نمیشد، شفاف حرف زد. یک مقدار حرف زدیم، مرتضی قربانی آمد روی خط، احوالم را پرسید، چند کلمه صحبت کردیم، دوباره حاج بصیر آمد روی خط و گفت: «شاید دیگر نتوانم بیام ملاقات، مراقب خودت باش، زن ببر و سرگرم بشو، دیگه تو نمیخوای جبهه بیای.» یک بغض ته گلویش چسبیده بود، یک مرتبه حال غریبی گرفت و گفت: «علی جان! برام دعا کن، من امشب حالت پرواز دارم.»
این را گفت و گوشی را قطع کرد. من زدم زیر گریه، پرستار دوید…
«چه خبر شده علی آقا؟ اشکهایم را پاک کرد.»
غروب فردا، داشتم نماز میخواندم که تلفن بارها زنگ خورد و داشت منفجر میشد. پرستار دوید و گوشی را برداشت. نگه داشت تا نمازم تمام شد. یکی از بچهها بود، از اهواز پشت خط…
گفت: «علی! دیشب کربلای 10 بودیم که حاجحسین شهید شد. پیکر حاجی را داریم میآوریم فریدونکنار. تو هم بیا و با حاجی وداع کن.»
گوشی را گذاشتم، فرو ریختم. مثل بچهای که یتیم شود، مثل کسی که همه زندگیاش در آتش بسوزد، همه وجودم فرو ریخت توی غربت و تنهایی، دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
حاج حسین بصیر را که آوردند، من را با آمبولانس، روی ویلچر گذاشتند و بردند، شب وداع بود. نشستم روی سر حاج حسین، هایهای گریه کردم، هی حرف زدم. حرف زدم، هی اشک ریختم، هی حرف زدم. هی بوسیدماش. هی بوئیدمش، هی گریه کردم. حاج حسین رفت. من تنها شدم، تنهای تنها، تنهائی بدون مرز… ./
فرهنگی اجتماعی ناحیه فریدونکنار