ماجرای خواندنی رجزخوانی «محرمعلی» برای تکفیریها/ «رهبر گفته حلب باید آزادشه من میرم هرکی خواست با من بیاد»
شهید یعنی: به خیرگذشت… نزدیک بود بمیرد. تو، چه میکنی، این میانه خون برادرم…؟! برای بیداری ما…؟! یادم رفته بود … شهید بیدار میکند… شهید دستت را میگیرد… شهید بلندت میکند… شهید، “شهیدت” میکند… فکه و اروند یا دمشق و حلب… یا صعده و صنعا…! فرقی نمیکند… شهید، شهیدت میکند؛ باورنمیکنی…؟ بیدار که بشوی، جاده خاکی انحرافی رفته را برمیگردی به صراط مستقیم… شهادت میوه درختان جاده صراط مستقیم است …! یادت باشد: «شهید، شهیدت میکند»، همسر شهید محرمعلی مرادخانی امروز گذری کوتاه از سی سال زندگی مشترکش با همسر شهیدش برای خوانندگان محترم رجانیوز میگوید.
معرفی شهید
محرمعلی متولد سال 45 است. از بچگی همت بزرگی داشت. باخدا و باتقوا بود. به مادر و پدرش خیلی احترام میگذاشت. هنوز دانشآموز دبیرستانی بود که قصد جبهه کرد. پدرش گفت: نرو بمان و درس بخوان. اما جوابی داد که از سن و سالش بعید بود. گفت: الان به حضور امثال ما نیاز است و بعداً وقت درس خواندن است.
سال 57 دانشآموز مدرسه راهنمایی نظام مافی در چهارراه تفرشی مهرآباد جنوبی تهران بود. همان زمان با اینکه 12 سال داشت، لیدر بچههای انقلابی مدرسه شده بود تا جایی که مادرش را به دفتر مدرسه خواستند و تهدید کردند محرمعلی را اخراج میکنند. ولی محرم علی دست بردار نبود. در همان سنین نوجوانی همراه انقلابیها به کلانتری 19 مهرآباد حمله کردند. انسان نترس و شجاعی بود.
شجاعتش باعث میشد که در مواجهه با خطر نترسد و پیشقدم شود. یک جورهایی شخصیت لیدری در همان دوران کودکی داشت. انقلاب و شرایطی که حاکم شد بچهها را زودتر پخته میکرد. پدرش هیئت تنکابنیهای مقیم مرکز را اداره میکرد و محرمعلی از نوجوانی در هیئت میاندار بود. بعد هم که جنگ خودش دانشگاه بود و اغلب نوجوانان و جوانانی که به جبهه میرفتند، خیلی بزرگتر از سنشان فکر و عمل میکردند. محرمعلی از جمله همین بچهحزب اللهیهایی بود که انقلاب را از خودشان میدانستند و برایش هرکاری میکردند.
امر به معروف و نهی از منکر که نشانهای از احساس تکلیف یک فرد انقلابی نسبت به وقایع اطراف و جامعهاش است، در محرم علی نمود بیشتری داشت. رک و راست حرفش را میزد. در واقع در انجام تکلیفش جسور بود. انگار روحیهاش را مثل اوایل انقلاب حفظ کرده بود. اگر احساس میکرد در یک مراسم عروسی حتی امکان شنیدن موسیقی حرام است، در آن مراسم شرکت نمیکرد. بعدها به خانه نوعروس و داماد میرفت و هدیهای برایشان میبرد. آدمهایی مثل محرمعلی الان کم هستند. شاید نایاب باشند. او هم یک انقلابی بود و انقلابی ماند.
زمان جنگ چند بار مجروح شد. از ناحیه فک و صورت و گوش و پا دچار مجروحیتهای متعددی شده بود.
محرمعلی بعد از جنگ همچنان فعال بود. قبل از بازنشستگی مدتی به کرمانشاه رفت، مدتی هم از او دعوت شد تا در ستاد مشترک نیروی قرارگاه امام حسین(ع) باشد و به تهران منتقل شد. بعد آمد به عنوان کارشناس نظامی قرارگاه امام حسین(ع) مشغول شد که دیگر بحث بازنشستگیاش پیش آمد و بلافاصله بعد از بازنشستگی اعزام گرفت و راهی سوریه شد.
زمانی که صدای هل من ناصر ینصرنی عمه سادات را شنید لحظه ای تعلل نکرد و شتابان به جمع عباسها شتافت و اینقدر در این راه ممارست بخرج داد تا خداوند لیاقت شهادت را به شهید مرادخانی عطا کرد و حضرت زینب سلام الله علیها خریدارش شد. همیشه در جهاد عنوان این تصویر است که براستی برازنده شهید مرادخانی بود.
همسر شهید: ما همسایه بودیم و مقدمات آشنایی هم از آنجا رقم خورد. سال 63 عقد کردیم و 64 هم ازدواج. موقع آشنایی هر دو 17 سال داشتیم. اتفاقاً پدرم مخالف ازدواج ما بود. اولش حرفی نداشت، منتها وقتی که رفتیم صیغه کنیم، عاقد به پدر گفته بود با وجود رزمندگی دامادت و اینکه امکان شهادت و جانبازیاش است، فکرهایت را برای ازدواج دخترت با او کردهای؟ پدر هم همان جا فکرهایش را میکند و ساز مخالفت میزند. وقتی به خانه برگشتیم، مادر و برادرش به پدرم اعتراض کردند که چرا مخالفت کردی. کمی حرف زدند و عاقبت پدر راضی شد و ما محرم هم شدیم.
از حیث نبودنها و مأموریتهای ناتمامش، زندگی با محرمعلی همیشه خدا سختیهای خودش را داشت. ما چهار ماه بیشتر عقد نبودیم و تنها دو، سه روز بعد از عقد رفت جبهه و تا موقع ازدواج هم جبهه بود. جالب است که برادر بزرگترم رفت منطقه تا او را برای مراسم عروسی به خانه بیاورد! آمد و چهار روز بعد از عروسی دوباره رفت جبهه.
زمان جنگ که ایشان 45 روز منطقه بود و 15 روز خانه. اسماً 15 روز بود، چراکه معمولاً یا چند روز از شیفت استراحتش را منطقه میماند و دیر برمیگشت، یا موقع رفتن به منطقه زودتر از موعد حرکت میکرد. همان زمان جنگ، دخترمان دنیا آمد. محرمعلی به منطقه میرفت و میآمد، میدید این دختر دندان درآورده، میرفت و میآمد، میدید بچه دارد راه میرود. خودش هم میگفت من بزرگ شدن این بچه را ندیدم. بعد از جنگ آمدیم بابلسر ایشان جانشین یگان دریایی شدند. بعد رفتند تیپ 3 و جانشین عملیات شد. بعد فرمانده عملیات شد. بعد جانشین تیپ شد و بعدش بازنشسته شد. اما دوباره دعوت به کار شد و رفت کرمانشاه، دو الی سه سال آنجا بود. بعد رفت تهران و دو سالی هم آنجا بود. در این مدت ما در تنکابن زندگی میکردیم. بنابراین باز هم نبودنهای او را درک کردیم. محرمعلی در گفتن حرف حق خیلی جسور و صریح بود. دلش از بیحجابیها و بیبندوباریها خون بود. شب تاسوعای 94خودش رفت پشت بلندگو نسبت به برخی از ناهنجاریهای جامعه گلایه کرد. مردم عزادار خیلی خوششان آمده بود و گفتند حداقل یک مرد پیدا شد که حرف دل ما را بزند. محرمعلی حتی شده به مسئولان زنگ میزد و گلایههایش را صریح بیان میکرد. واقعاً آدم شجاع و جسوری بود.
خصوصیات سردار
محرمعلی در انجام کار خیر همشه پیش قدم بود. به جرئت میتوان گفت روزی نبود که ایشان مشکل چند نفر را حل نکند یا با تلفن و یا با ملاقات حضوری. حتی پیش میآمد که پیرمردها و پیر زنها و افراد مختلف به ملاقاتشان در دفتر کارش میآمدند و ایشان با تمام وجودش سعی میکرد مشکل افراد را حل کند با اینکه از لحاظ سازمانی چنین وظیفه ای نداشت ولی برای حل مشکل مردم تمام تلاشش را میکرد. از کارگری کردن برای خانه سازی افراد نیاز مند گرفته تا تحت تکفل گرفتن بچههای بی سرپرست. و پرداخت هزینه تحصیل کمک برای شروع کار و هر کار خیری را که فکرش را بکنید. محرمعلی به شدت از غیبت بیم داشت و از غیبت کردن دوری میکرد و جایی که غیبت صورت میگرفت جای نداشت و در آنجا نمی ماند یا بگونه ای عمل میکرد تا فضای بحث تغییر کند و اصطلاحاً بحث را عوض میکرد . همیشه اصرار بر نماز اول وقت داشتند و همیشه از آنجایی که خودشان عامل به نماز اول وقت بودند دیگران از نزدیکان تا آشنایان و دوستان را به نماز اول وقت سفارش میکردند. به خواندن نمازشب علاقه شدیدی داشتند و به بصورت مرتب به خواندن نماز شب مبادرت داشتند. بگونه ای که کسانی که در خانه شهید رفت و آمد داشتند بارها گونههای خیس ایشان را در نماز شب دیده اند. یتیم نواز بودن محرمعلی بسیار نمایان بود. مخصوصاً نسبت به فرزندان شهدا بسیار اهمیت میدادند، تا ذرهای از فقدان پدر برای فرزندان شهدا کاسته بشود. بعد از شهادتش مشخص شد که سرپرستی چند یتیم را برعهده داشتند. روزههای مستحبی زیاد میگرفت. ایشان عادت داشت در هفته دو تا سه روز حتماً روزه مستحبی بگیرد. در عملیاتی که به درجه رفیع شهادت نایل شد، روزه دار بود و همانند اربابش تشنه لب به شهادت رسید. محرمعلی نسبت به مال دنیا و مسائل مادی بی اهمیت بود. و چشم به مال دنیا نداشت. وقتی بر اثر اتفاق، مالی را از دست میداد به هیج وجه بابت از دست دادن مال ناراحت نمیشد و خم به ابرو نمی آورد و میگفت: ” این پول و اموال دست ما امانت است و همان کسی که داده میتواند پس بگیرد”. چشم به مال دنیا نداشت و دلبسته به مال دنیا نبود . سوره واقعه را قبل از خواب همیشه میخواند. دعای عهد را هر روز بعد از نماز صبح میخواند، و به انجام آنها اصرار داشت و به گفته ی همرزمها و دوستان و خانوادشان هیچگاه ترک نشد.
مدافع حریم ولایت سردار
من شرایط کاری همسرم را درک میکردم. بنابراین سعی کردم در اغلب مواقع دست تنها، بچهها را بزرگ کنم و زندگی را بچرخانم. ایشان بعد از فراغت از کار که تصمیم گرفت به سوریه برود، 28 اسفند سال 93 بود. رفت و چهارم فروردین مجروح شد. منتها به ما نگفت مجروح شده و در همان سوریه هم ماند. در زمان جنگ به خاطر مجروحیتهایش هفت بار عمل کرده بود. دو بار فکش را، یک بار بینیاش را سه بار گوشش را و یک بار هم پایش را. حالا دوباره پایش مجروح شده بود و همان سوریه عمل کرده بود. به هرحال چون 16 اردیبهشت امسال عروسی برادر کوچکش بود، من قبلش تماس گرفتم و گفتم برگردد، چهارم اردیبهشت 94 برگشت و تازه آنجا متوجه شدیم که مجروح شده است.
مجروحیت سردار از زبان همرزمش
سردار مرادخانی نقل میکرد: شب بود و یک دفعه صدای تیر اندازی بلند شد. پیگیر قضیه شد. دید چند تا از بچههای افغان میگویند چند تا داعشی را دیدند که در فاصله چند متری قصد نفوذ به محل استقرار نیروهای خودی را داشتند. سردار متوجه میشود که بچهها خیلی ترسیدند میگوید: بی جهت تیراندازی نکنید و با چند نفر دنبال داعشیها میروند. در جریان تعقیب ایشان در تاریکی شب از روی دیواری نسبتا کوتاه میپرند ناغافل از اینکه آن طرف دیوار خندق است، فرود میآیند و با ضربهای که به پایشان وارد میشود رباط و تاندونهای پای چپ پاره میشود. میگوید: یک لحظه چشمهایم سیاهی رفت. ولی برای اینکه همراهانش متوجه نشوند آرام سعی کرد بلند شود ولی دوباره زمین خورد. خلاصه به هر صورتی که بود تا اطمینان از دور شدن دشمن مقداری صبر کرد و بعد خودش را با کمک بچهها به مقر رساند. وقتی به مقر رسید بچهها اصرار کردند که همان شب ایشان را به درمانگاه ببرند، ولی سردار قبول نکرد از طرفی درد زیادی داشت. یکی از بچهها که کارهای امدادی انجام میداد یک مسکن به ایشان تزریق میکند. سردار میگفت: وقتی مسکن به من زد دیگر نفهمیدم چی شد چشمهایم را باز کردم و دیدم نماز صبح شده است. بعدش با اصرار بچهها رفتم بیمارستان و دکتر بعد از معاینه گفت: وضع پایت خیلی خراب است باید به ایران برگردی. قرار شد که ایشان را برای بازگشت به ایران به مسئول هماهنگی معرفی کنند. سردار میگفت: رفتم پیش مسئول هماهنگی و دیدم میگوید باید برگردی چاره ای نیست. ایشان میگویند: من چند ماه دنبال این بودم که بیایم اینجا حالا به همین سادگی برگردم. من بر نمیگردم. یک ماشین به من بدهید تا به مقر بروم. که ظاهراً مسئول هماهنگی قبول نمیکند. خلاصه میگفت: حالم خیلی گرفته بود رفتم حرم حضرت زینب(ع) یک گوشه نشستم توی فکر بودم دیدم یکی از بچههایی که من را میشناخت آمد جلو با هم احوال پرسی کردیم گفتم: کجا میخواهی بروی گفت: تا مقر میروم. من هم با او رفتم. با همان وضعیت تا آخر مأموریتشان در سوریه میمانند و بعد از پایان دوره به ایران بر میگردند. در این مدت ایشان تمام ادوات قدیمی و بلا استفاده را تعمیر میکنند و نحوه کار با آنها را به بچههای افغانی یاد میدهند. (راوی :رمضان رسولی)
عزم دوباره سردار برای رفتن
ایشان بار دوم که آذرماه 94 رفت، چند ماهی خانه بود. شاید در تمام 30 سال زندگی مشترکمان، تنها همان چند ماه واقعاً کنار هم بودیم. یکبار با ایشان رفتیم خرید، وقتی برگشتیم گفت من تازه میفهمم در نبودنهای من در این چند سال شما چه کشیدید.
بار اول نگفت که میخواهد به سوریه برود. فقط گفت چهار روز اول عید 94 را در تهران میمانم. 28 اسفند رفت و همان روز غروب زنگ زد که میخواهم به سوریه بروم. بار دوم 15 روز قبل از اعزامش با هم رفتیم مشهد. اسم دو پسرمان و خودش را نوشته بود برای پیادهروی اربعین. بچهها را راهی کرد و دو، سه روز بعدش دیدم دارد گریه میکند. علتش را پرسیدم که فهمیدم هوای کربلا کرده و بعد خودش گفت که قضیه سوریه کنسل شده و بعد از بهمن میروم. وسایلش را برداشت و رفت عراق و در کاظمین به بچهها ملحق شده بود. گویا روز آخر که به نظرم اربعین بود، زنگ زده بودند که برگرد تهران و برای اعزام به سوریه مهیا شو. از همان بینالحرمین به مولی حسین(ع) و آقا ابوالفضل(ع) سلام داده و برگشته بود. از تهران به من زنگ زد گفت من را برای سوریه خواستهاند. گفتم خداحافظی نکردیها، گفت دیگر طاقت نداشتم گریههایت را ببینم. گفتم مادرت چه میشود، گفت اجازهام را خودم میگیرم. رفت و چهار روز بعد یعنی 16 آذرماه 1394 به شهادت رسید. روز قبلش هم دو بار تماس گرفت. یکبار سراغ بچهها را گرفت و گفت برایشان ولیمه آبرومندی بگیرید. بار دوم هم شب زنگ زد و نگران کم و کسری خانه بود. روز بعد به شهادت رسید.
نحوه عملیات و شهادت سردار از زبان همرزمش
نماز مغرب تازه خوانده بودیم که سردار نقشه عملیات را آورد در اتاق ما و روی زمین پهن کرد. و تعدادی از بچهها دور نقشه جمع شدند و دور سردار دایره زدند. سردار چند روزی بود به عنوان فرمانده به جمع ما اضافه شده بود. قبل از اینکه او بیاید یک بار با بچهها تا پای کار و تا نزدیکی تکفیریها رفته بودیم اما به خاطر شرایط بد آب و هوایی، سرما و باران مجبور به برگشت شدیم. به همین دلیل تا حدود زیادی با نقشه منطقه عملیاتی آشنایی داشتیم. حاجی نظراتش را گفت و سپس بچههای گروهان طرح هایشان را ارائه دادند.
زمینی که ما باید میگرفتیم بسیار هموار و با موضع و جان پناه کم بود. و حدودا 400متر عرض مواضع دشمن بود. به هر تقدیر فرماندهان به جمع بندی رسیدند و بعد از شام نقشه را برای سردار به دیوار زدیم. او با با یک اقتدار خاصی گفت: هر کسی نمی تواند بیایید بعد از جلسه به خودم بگوید من فقط پنج نفر نیرو داشته باشم عملیات را شروع میکنم. بچههای گروهان که الحمدالله با صحبتهای حاجی روحیه مضاعفی گرفته بودند به شوخی و البته با یاد واقعه عاشورا و حضرت سیدالشهدا(ع) به سردار گفتند: حاجی چراغها را هم خاموش کنید تا هر کس خواست راحتتر برود. صحبت هایش را با استعانت به خدا و اهل بیت شروع کرد و گفت: همه ما برای دفاع ازحرم حضرت زینب(س) آمدیم و باید حلب را آزاد کنیم. همه بچهها را به صبر و استقامت توصیه کرد و با یک اطمینان خاطری مدام تاکید میکرد: اگر با قدرت بجنگیم پیروز میشویم و دشمن را نابود میکنیم . حرف هایش آرامش خاصی به بچههای گروهان که غالباً هم سن و سال فرزندانش بودند میداد.
در ادامه صحبتهایش اشارهای به نقشه کرد و گفت: بچهها دقت کنید که این نقشه 10 درصد کار است ما هر چه روی کالک فضای عملیات را بخواهیم ترسیم کنیم در میدان نبرد اتفاقات دیگری رخ میدهد که با منطق سازگاری ندارد، وقتی وارد میدان رزم شدید گشایش هایی رخ میدهد که پیش نیاز آن ایمان و توسل شماست. این را ما در جنگ تجربه کردیم و شهدای ما و رزمندگان ما در آن دوران باشکوه اجرا کردند و حماسه آفرینی کردند و موفق شدند قطعا شما هم موفق میشوید. در این عملیات سردار و سه تن از همرزمان ما به شهادت رسیدند.
یکی از فرماندهان سپاه قدس بعد از عملیات با گردان ما دیداری داشت و در سخنرانی اش گفت: گره ای در این منطقه بود که بعد از مدتها باز شد. بعد از عملیات یاد صحبتهای شهیدانه سردار افتادیم و اینکه انگار قرار بود این گره به واسطه و حضور او باز شود. عملیات در شانزده آذرماه سال 94 مصادف با 25 صفر در روز دوشنبه و در مناطق صحرای حُمص آغاز شد و هدف از عملیات آزادسازی اتوبان حلب بوده است.منطقه عملیاتی بسیار مسطح و بدون پستی و بلندی بوده. نیروها ساعت چهار صبح به سمت مناطق عملیاتی حرکت کردند و حدود ساعت شش صبح به منطقه عملیاتی رسیدند.
عملیات طبق برنامه به فرماندهی سردار آغاز شد. تکفیریها با توجه به سیستم هایی که داشتند باعث اختلال در مسیریابیها و قطب نماها و سیستمهای جی پی اس میشوند و باعث میشوند که نیروها از مسیری که باید حرکت میکردند حرکت نکنند، اما بنابر خواست خداوند بزرگ و همانطور که شهید مرادخانی در شب گذشته در توجیه عملیات بیان کرده بودند گاهی در درگیری با توکل بخدا و ایمان رزمندهها گشایشهایی حاصل میشود، چرا که با اختلال جی پی اسها باعث میشود رزمندهها مسیری را اصطلاحا اشتباه بروند و بجای اینکه رو در روی دشمن قرار بگیرند در موضعی دیگر بصورتی که دید و تسلط بهتری بر دشمن داشته باشند قرار بگیرند. پس از کشمکشهای فراوان و درگیریهای سنگین بین نیروهای مازندران و تکفیریها، حجم آتش تکفیریها بهشدت افزایش پیدا میکند به گونهای هیچکس از نیروهای خودی سربالا نمی آورند و درحالی که همه ی نیروها اصطلاحاً وامانده بودند سردار دستور حمله میدهند و میگویند که نباید در این خاکریز و گودال بمانیم و الا کاری از پیش نمیبریم و محاصره سنگینتر میشود، اما یک سری از نیروها میگویند حاجی آتش دشمن خیلی سنگینه بلند شیم میزنند! در اینجا همرزم سردار نقل میکند که سردار برافروخته شد و انگشت به سمت بچهها گرفت و گفت: “رهبر گفته حلب باید آزاد بشه” من میرم هرکی خواست بیاد هرکی خواست بمونه. همرزم سردار نقل میکند که سردار تیربار بهدست گرفت و از خاکریز بلند شد و شروع کرد به تیراندازی کردن به طرف نیروهای تکفیری. بگونهای سردار تیراندازی میکرد که ما میدیدیم که سردار یکی پس از دیگری دارند تکفیریها رو به درک میفرستند و شروع کردند به رجز خواندن که:
“ای تکفیریها من محرمعلی مرادخانی شیعه علی بن ابی طالب از ایران آمدم تا همه شمارو به درک واصل کنم”
وقتی بچههای خودی این شجاعت فرمانده را دیدند جان تازه ای گرفتند و پشت سر سردار دوان دوان حرکت کرده و درگیر شدند. اولین کسی که بعد از سردار به پاخاست شهید حسین بواس بودند که در عملیات بعدی به شهادت رسیدند. سردار به دویدن و تیراندازی کردن ادامه میدهند تا زمانی که به تپه ای میرسند، و در روی تپه بودند که توسط تک تیرانداز حرامی تکفیری که در بالای درخت زیتون پنهان شده بود هدف گلوله قناصه قرار میگیرند و گلوله به پشت سر سردار اصابت کرده و به حالت سجده در میآید و عباسگونه به شهادت میرسند. در همان عملیات تک تیرانداز تکفیری به درک واصل شد.